چادر وظروف که آماده می شد عروسی شروع میشد.اولین کار بردن دیشلیک به خانه عروس بود که عبارت بود از هفت قلم کالا
۱ - اتلیک (یک راس شیشک)
۲ -,برنج
۳ شیرینی
4- کشمش
۵ - خلعت عبارت بود ازیکدست لباس برای پدر عروس ویک چادری برای مادر عروس
۶ – روغن
۷ - یک یا دومتر حریال سفید
تحویل جنس که بنابه قرارداد باید به پدر عروس می داد ند وبه آن هم باشلیق میگفتند و او نیز آنهارا همراه دیگر وسایلی که خودتهیه وخریده بود به عنوان جهازیه به دخترشان می داد آن زمان این جنسهای جهازیه عبارت بودند فرش،وچند راس گوسفند ویا بز، ویک راس گاوه ماده،وقتی که این وسایل آماده میشد بزرگان فامیل تحویل می شد وآنها با دسته ای خواننده ونوازنده که به آنها عاشق می گفتند شروع به چال چاقر میکردند
حال عروسی اغاز شده اولین شب عروسی است همه مهما نا ن بالای مجلس اهالی بردیف وبه ترتیب احترامات محلی ومنطقه ای از بزرگترها وریش سفیدان شروع میشدو مجلس در ردیفهایی منظم در حاشیه دیوار ودروسط می نشتند به طوری که کلادوری باز می گذاشتند برای دور زدن عاشق ها وپهن کردن سفره اولین شب دسته عاشق ها که عبارت بودند خود عاشق هم ساز میزد وهم می خواند داستان تعریف میکرد اوایل معمولا عاشق سلام اله بود وبعداوپسرش انام اله یک نفر بالابان زن (بالابانچی) ویک نفر قوالزن یا دایره زن (دایراچی)که به او لوطی می گفتند وگاها نمایش کمدی هم اجرا می کرد وبه آن کارراما می گفتنداغلب اوقات لوطی مراد ولوطی عزیز همراه این دسته بودند ویک نفر تار زن که معمولا تیمورکرینی تارزن بوددسته که پامی شد عاشق جلو پشت سرش بالابان نواز وبعد لوطی وتارزن نشسته تار میزدعاشق اول یک استاد نامه می خواند به مهمانان خوش آمد می گفت وعروس وداماد را تعریف میکرد از بزرگان وریش سفیدان می خواست چه داستانی را تعریف کند یک نفر که مورد احترام.همه بود یک داستانی را انتخاب میکرد وعاشق شروع به گفتن وخواندن آن می کرد مثلا داستان اصلی وکرم یا گل گز وعباس ویا طاهر وزهره ویا داستان قربانی وپری ویا داستان امراه وسلمی وووو......این داستان ها درطی سه شب عروسی گفته می شد وآخرهرقسمت قبل از شام لوطی پولی از همه می گرفت وبه آن دوران (شاباش)می گفتند درحین داستان گویی عاشق میهمانان با چای میوه وشیرینی وسیگار پذیرایی می شدند شام می خوردن فرداشب ادامه داستان وپذیرایی شب آخر که شب سوم بود عاشق ها زودتر کارشان را تمام می کردند چون باید طویانه یاپول عروسی جمع می کردند
برچسب:
نویسنده: یگانه اکبریپور