
من چه کردم ! 1 پسری گفت پدر را که : « پدر ! تو چه کردی به جهان بهر پسر ؟ 2 تو گمان می کنی آوردن من در گـذرگاه زمان بوده هنـــــر ؟ 3 آمدم گریه کنان چون دگران تا کــــه آغاز کنم راه و سفر 4 کودکی ها که چو بادی بگذشت سختی آورد برای تـــــو مگر ؟ 5 مژه بر هم زدنی تازه جوان گشتم و در پی آمال دگــــر 6 نوجوان بودم و فرمان تو بود که زنم یا نزنم زان جا پــــر 7 چون رسیدم به جوانی نشدی در گــــرفتاری من یاریـــــگر 8 ادّعای پدری کرده ، ولی همره من نشدی در معبر 9 حرف ، حرف تو بود ؛ من هیچم بــــه پشیزی نخرند این باور 10 روی پاهای خودم ره سپرم به تو دارد چه نیاز این پیکر ؟ 11 کارت امروز نصیحت شده است جمع کن این سخن و این دفتر 12 نه توان مانده که کاری بکنی نه زمانی که بنازی به ثمر 13 پیری از راه رسیده ست دگر به بر و روی جوانم بنگر » 14 پدر پیر برآشفت و بگفت : « تو نداری ز وفا هیچ خبر 15 آدمی را گهر ناب ادب است کرده ای گم تو برازنده گهر 16 اندکی زشتی رفتارت بین که بود بر دل من چون خنجر 17 جای آن است که باشی اکنون در کنار پــــدرت چون یـــــاور 18 این ز بیدادگری می باشد که زبانت شده کانون شرر 19 برده ای کودکی خویش از یاد آن پذیـــــرایی آغوش پــــدر 20 یاد کن از همه ی شب هایی کــــه نخوابیــــد برایت یکسر 21 این پدر با دل و جانش همه جا خویشتن بهر تو می کرد سپر 22 تا جوانی که رسیدی پسرم ! خورده او با دل و جان خون جگر 23 گر تو سرباز در این رهگذری دارد او تجربه ی یک لشکر 24 ز چه گفتار پدر ، تلخ تو راست او که خواهان بوَدت چون مادر 25 ادّعا نیست پدر بودن من که برایم شده اکنون کیفر 26 هیچ کس همچو پدر یار نشد که پر از عاطفه است این ساغر 27 پند من گر که بیندیشی خوب نزد زهر دگران ، بوده شکر 28 بر و روی تو جوانی ست مرا پیریـــم بهر تـــو باشد زیــــور 29 قدر پیران چو جوانان دانند می رسد زندگی نیکوتــــر 30 من چه کردم ! پسر بی انصاف ! با دل شیفته ، با دیده ی تر 31 در « سپهر سخن » 1 این شعر هژبر ارمغانی ست پر از اشک و اثر هژبر پاکزاد 16 بهمن 1396 خورشیدی -----------------------دیوان سپهر سخن
برچسب:
نویسنده: یگانه اکبریپور