خرید بک لینک

اولین روز فرودین روز عید و جشن و سرور بود صبح که از خواب بیدار می شدیم.سر و صورت را صفا می دادیم لباس نو می پوشیدیم سرک می کشیدیم، کی اهالی به اهل قبور می روند ساعت هشت و نیم الی نه همه ی مردان روستا در مزارستان جمع می شدند همراه یک بشقاب یا دیس حلوا

اول با سوادها و قران خوانها سوره ای از قران بخصوص سوره یس را قرأت می کردند و فاتحه می دادند همه سوره حمد و اخلاص را می خواندند. فضایی معنوی بود. سپس همگی پا می شدند رو بوسی می کردند و به یکدیگر تبریک می گفتند انهایی که باهم قهر بودند با واسطه بزرگتر ها اشتی می کردند

دسته جمعی می رفتند امام زاده را زیارت می کردند ودر محلی کنار امامزاده می نشستند فراشهای مسجد دست بکار می شدند پارچه ای روی زمین می گستردند حلواهای افراد را جمع می کردند اول سهم چوپانها را که در صحرا همراه گله بودند بر می داشتند البته انهایی که پیر و یا خدای نکرده بیمار بودند سهم انها را جدا می کردند و برایشان می فرستادند مابقی را به صورت لوزی می بریدند وهمه را در سینیهای که حلوایشان خالی شده بود می چیدند وچند نفر از جوانان سینی ها را بین مردم می گرفتند وتعارف می کردند هرکس مقداری از ان را بر می داشت و بدون اکراه می خورد

در حینی که عمل توزیغ و تعارف حلوا انجام می شد بزرگان و ریش سفیدان مزد بگیرانی را برای چرانیدن گاو که به انها ناخیرچی می گفتند انتخاب و حق الزحمه انها را مشخص می کردند و به بزر گواری که سواد بالا و خط خوبی داشت، واگذار می کردند که در فرصت مناسب قرارداد نامه مابین را بنویسد سپس دشتبان که به ان قورقچی می گفتند انتخاب و حق الزحمه او را هم مشخص می کردند و گوساله چران که به او دانا بزوچی می گفتند مشخص می شد ساعت نزدیکی های یازده کمی بیشتر همگی بر می گشتند به ده و دسته جمعی می رفتند به خانه بزرگان ده معمولا خانه علی قلی بیگ، بایرمعلی بگ، حبیب بگ و زیدالله بگ وبعد از ان به خانه برادر، عمو ، دایی و خاله تا الی اخر

ولی ما بچه ها وقتی از اهل قبور برمی گشتیم با دسته خودمان که شب قرار گذاشته و وسایل مان را اماده کرده بودیم به محل زیبایی که معمولا خلید (باش بلاغی) بود می رفتیم خودمان نهار حالا هرچه داشتیم مثلا اگر بضاعتش را داشتیم بره یا بزقاله ویا مرغی می خریدیم و ان را خودمان می پختیم و نهار می خوردیم ولی بیشتر به بازی علاقه داشتیم تا نهار بعد از اینکه نهار می خوردیم یا درحین پختن نهار که یکی دو نفر مسؤل پختنش بودند بقیه به بازی مشغول می شدیم مثلا توپ اقاجی که شبیه کریکت امروزی است بازی می کردیم یا دودی دودی بازی می کردیم که الان هم به نام ذو در مسابقات هستش یا ارادان گشمه که الان بچه ها به نام وسطی بازی میکنند تا اینکه نهار اماده می شد نهار می خوردیم همگی باهم دست جمعی یولداش سنی کیم اپاردی بازی می کردیم دو گروه می شدیم یک گروه در یک ردیف کنار هم می ایستاد دستهایش را از بغل گوشها در پشت سر خود قفل می کردند بطوری که پشت سرش را نبیند از گروه مخالف یک نفر با نوک انگشت او را از گروهش جدا و به جلو می برد کاپیتان یا ملای گروه با صدای بلند می گفت یولداش سنی کیم اپاردی اگر نام کسی که او را به جلو می برد به درستی می گفت برنده بود و گرنه بازنده می شد و به فاصله ای که رفته بود تا ردیف گروه کولی میداد یا بنوشه بنوشه بازی می کردیم بازی به این صورت بود که دو دسته می شدیم یک گروه بالا و گروهی پایین دستهای هم را محکم می گرفتند کاپیتان گروه بالا می گفت بنوشه بنوشه ملای گروه پایین می گفت دلوز بنده دوشه بالایی می گفت بزدن سوزه کیم دوشه گروه پایین ضعیف ترین فرد را از لحاظ جسمانی انتخاب می کرد و می گفت مثلا جمشید دوشه او با سرعت زیاد به طرف دسته پایین حرکت می کرد اگر با برخورد به دستهای گروه انها دستشان باز می شد یک نفر باید از گروه خارج ودر کنار می نشستند و اگر نمی توانست دست دو نفر باز کند خود می رفت در کنار می نشست این کار ادامه پیدا می کرد تا گروه پایین تمام یارانش را از دست بدهد یا گروه بالا هرکدام بازنده می شدند جای گروه بازنده با کولی دادن عوض می شد تا غروب افتاب که وسایلمان را جمع می کردیم به خانه برمی گشتیم

برچسب: نویسنده: یگانه اکبری‌پور تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 15:55

صفحه بندی