خرید بک لینک

اواخر بهمن واوایل اسفند برای ما بچه ها خیلی شیرین وخاطره انگیز بود در سالهای سی وچهل وسایل ارتباطی تا حتی راه ارتباطی ماشین رو نبود مردم مسافرتشان وحمل بارشان با چهار پایان بود به همین خاطر جمع کردن علوفه برای احشامشان مشکل داشتند وبیشتر گوسفندان وبزهاییشان باید با چریدن در صحرا زمستان را سپری می کردند به همین خاطر برای امدن بهار عجله داشتند وامدن بهار را با رویدن نوروز گلی مهک می زدند وبه کسی که اولین گل را می اورد به اوهدیه می دادند یا لااقل وعده اش را می دادند بنابراین در همچون روزهایی ما بچه ها به بهانه های مختلف به صحرا می رفتیم ودنبال نوروز گلی می گشتیم یادم هست در سال ۱۳۴۲ که انوقت حدودا هفت یا هشت سالم بود روزی بی خبر از مادر مرحومم طنابی وداسی بر داشتم رفتم صحرا کلی هیزم تنوری جمع کردم ولی نیتم یافتن نوروز گلی بود خوشبختانه ان سال زمستان یک کم خوشتر از امسال بود یکدسته نوروز گلی هم چیدم امدم خانه مادرم با دل سوزی گفت نه نون اولسون بلا سن چرپی گترن سن کلی نازم کرد ویک دفعه چند تا از گلها را تقدیمش کردم از خوشحالی چشمش پر از اشگ شد وگفت گوساله گاو زرد مال توست
سریع رفتم پیش عموی مرحومم ان نیز یک بره بهم داد پدرم خانه نبود وقتی امد مامانم گلها را به اوداد پسرت برایت بهار اورده ان نیز یک اسکناس ده تومانی قرمز رنگ بهم داد وصورتم ماچ کرد کمی نگذشته بود عمه وخاله هم امدند انوقت ها خیلی به هم سر می زدند بر عکس حالا انها نیز هر کدام یک اسکناس پنج تومانی سبز رنگ بهم دادند حال یک گوساله ویک بره وبیست تومان پول داشتم بابام می خواست برود به شهر برای خرید مغازه وعید ده تومان خودش را بهش دادم تا برایم ساعت بخرد ان نیز برایم یک ساعت وستن واچ خریده بودولی خواندنش را بلد نبودم چند روز تلاش کردم به کمک بابام خواندن ساعت را یاد گرفتم ساعت کوکی بود هرروز ان را کوک می کردم ان سال بهاری خوشی داشتیم بعد ازان همه ساله مادرم مرا می فرستاد تا قبل از همه برایش نوروز گلی بیاورم تا بهارشان خوش باشد

اینشاالله روزهایتان خوش وشادی هایتان زیاد باشد امین

به قلم جمشید غریبی سجهرود

برچسب: نویسنده: یگانه اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 1:13

صفحه بندی