حکایت عزرائیل و مردپاراسسی
آورده اند که عزرائیل برای گرفتن جان یک پاراسسی وارد خانه ی او شد.فرد با دیدن حضرت عجل گریان بر دامان او افتاد و فرصتی دوباره برای زندگی خواست.
عزرائیل گفت از چه رو این چنین مشتاق به زندگی بیشتر هستی تو که درتمام عمر خوداز هیچ امکانات رفاهی بهرمند نبوده ای وتمام عمر بشدت کار کرده ای،ونصیب کافی هم نبرده ای واز تمام لذت های دنیا بهره ای نبرده ای
فرد گفت حسرتی دارم فرصتی دهی تا پایان پروژه کلور ودرام وپروژه آب برندق وراه اسفالت از چوه درکه به سجهرود را با چشم خودم ببینم خود داوطلبانه با تو تماس خواهم گرفت.چرا که پس از اين ها حسرتی در دنیا برای زندگی ندارم.
عزرائیل از این سخن مرد بسیار خشمگین شد و پسگردنی زنان شروع به ضرب و شتم مرد کرد.
درحالی که مرد را کتک می زد، ندا آمد که ای عزرائیل ما تو را مأمور کردیم که جان بندگانمان را بگیری پس چرا اینگونه او را کتک میزنی؟
عزرائیل گفت پروردگارا این بنده ی دوپا حتی مرا که مقرب درگاه تو هستم می خواهد با مکر بفریبد! و با حیله گری به عمری نوح وار دست یابد، حال آن که اینان خود به سرانجام رسیدن پروژه های کلور ودرام وآب برندق واسفالت راه سجهرود ایمانی ندارند
سهند
برچسب:
نویسنده: یگانه اکبریپور